ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

املا

دیوانگی. خواستنِ چیزی، بیش‌تر از گنجایشِ ذهن، تصّورِ غیرِممکن، شتاب به سویِ محال. تو از دست‌رفتنی نیستی. مشقِ شب: تو از دست‌رفتنی نیستی. از رقص‌ها و پایکوبی‌هایِ ما یک لشکر رویازده سالم به دیارِ سرد برگشته‌اند. تو اما هم آن‌جا مانده‌ای، هم این‌جا. کمی بر موهایت خاکِ شادی نشسته‌است، دهانت نیمه‌باز اما، انگار همان‌جا رویِ همان صندلی نشسته‌ای، تو برنگشته‌ای. نه تو، نه رویایِ تو به سویِ من بازنگشته‌اید. مشقِ شب: باید فکری برایِ فاصله کرد. برایِ کابوس‌هایِ کوتاه که بینِ مه و آب می‌تانگوئیدند. بله، زبان اشتباهِ مسلم ماست، وگرنه یک کیلومتر چه فرقی با قطاری که به سمتِ ساحلِ فاشتا می‌رود داشت؟ وگرنه از بزدلیِ من نبود که تو آن‌جا رویِ صندلی در جشنِ رویاهام نشسته‌ای و برنگشته‌ای به عودِ کنارِ پنجره، از کلمه‌ی دیگری بود، یا از بزدلیِ تو، که دهانِ نیمه‌بازت را نبسته‌ای، صبحِ زود رفته‌ای، رویاهایم را قورت داده‌ای، برنمی‌گردی؟ مشقِ شب: زنگِ در خراب است. برنگرد.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۲۶, پنجشنبه

فرازی از خطبه‌های آقامون جرج کارلین

بشریت هر کاری می‌کنه، هر کاری. من کاملا معتقد شده‌م. به خاطرِ همین هم وقتی گردن زدن‌ها در عراق شروع شد، اصلا برام اهمیتی نداشت. خیلی‌ها این‌جا ترس برشان داشته بود، "واااااااای، گردن زدن! گردن زدن!". ها، تعجب کرده‌اید؟ تنها یک فرم دیگر از رفتار انسان. تازه، کی دلش سوخته برایِ یک پیمانکارِ مزدورِ اهلِ اوکلاهما که کله‌اش قطع شده؟ گور باباشون. هی جک، می‌خوای کله‌ت رو نکنن؟ گورِ مرگت تو اوکلاهما بمون. کسی توی اوکلاهما سر نمی‌بره، تا جایی که من می‌دونم. اما این رو می‌دونم:  اگه یه اسلحه بستی به خودت و رفتی کشورِ یکی دیگه جولون بدی، باید پیهِ یه کم اکشن رو به تنت بمالی، جک. مردم راجع به این چیزها خیلی حساسن. حالا می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم.. این یک مساله‌ی اخلاقیه، اصلا لفظی نیست، دنبالِ جوابشم: تفاوتِ اخلاقی بین قطعِ سرِ یک بابایی از بدنش، یا دو تا، یا سه تا، یا پنج تا، یا ده تا - و انداختنِ یک بمب رویِ یک بیمارستان و کشتن یه مشت بچه‌ی مریض چیه؟ تا به حال کسی از داخلِ قدرت این تفاوت رو برایِ شما توضیح داده؟ حالا، اگه براتون سوال پیش اومده که من چرا علاقه، یا در واقع شیفتگیِ خاصی به این مساله دارم، یعنی شکنجه و قطعِ کله و این‌جور چیزها که صحبتش شد، به خاطرِ این هست که این قبیل چیزها در زندگی به من یادآوری می‌کنن که ما انسان‌ها حقیقتا چه هیولاهایی هستیم. وقتی به عمقِ ماجرا بپردازی، انسان‌ها هیچی جز یک مشت جونور معمولیِ جنگلی نیستن. وحشی. بدونِ هیچ تفاوتی با آدم‌های کرومانیون که بیست و پنج هزار سال پیش زندگی می‌کردند. هیچ تفاوتی. دی ان ای ما در طول صد هزار سال تفاوتِ چندانی نکرده. ما هنوز با مغزِ تحتانی کار می‌کنیم. مغز خزنده. جنگ یا گریز. بکش یا کشته شو. ما خیلی دوست داریم که فکر کنیم متحول شدیم و پیشرفته چون می‌تونیم کامپیوتر بسازیم، هواپیما رو به پرواز در بیاریم، در اعماقِ آب سفر کنیم، می‌تونیم یک سونات بنویسیم، نقاشی کنیم، اپرا بنویسیم. اما می‌دونین چیه؟ ما هنوز تویِ جنگلِ رویِ این سیاره‌ایم. هنوز تو اون جنگلِ لعنتی‌ایم. چیزی که ما هستیم اینه: جونورایِ نیمه-متمدن، با کلاه‌هایِ بیس‌بال و سلاح‌های اتوماتیک. 

George Carlin

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

Niggerlips/ Martín Espada


"سیا لب‌شتری" لقبِ مدرسه‌ایِ
من بود.
داگلاسِ هم من را به همین نام می‌خواند
مکانیکِ ماشین، با خالکوبی‌های سبزش
رویِ هر ساعد،
و گروهِ کری از صورت‌هایِ گردِ صورتی
که نیش‌هایِ خوشمزه‌شان باز بود
از ردیفِ عقبِ کلاس‌هایی که،
سرشان رفته بود از وزوز معلم‌هایی
که بسیار به کندی حضور و غیاب می‌کردند.

داگلاس لاف می‌زد
از گشت‌زدن‌هایِ با ماشینش
نزدیکِ پیاده‌روهایِ بچه‌هایِ سیاه‌پوست
تا یک تفنگِ بی‌خشاب را نشانه بگیرد،
تا کاکاسیاه‌ها را بِرَماند
مثل دسته‌ی کلاغ‌ها از درخت،
این‌طور می‌گفت.

پدرِ پدربزرگم لوئیس هم
یک کاکاسیا بود،
کفاشی در تپه‌های قهوه‌ی
پورتو ریکو، 1900.
خانواده او را چون راز می‌پنداشتند
و هیچ عکسی از او نگاه نداشتند.
پدرم به خاطر می‌آورد
پودرِ سفیدِ بچه را
که هرگز نتوانست
پوستِ مسیِ سمجش را سفید کند،
و خانواده می‌گویند که
او هنوز مگسی در شیر است.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

en la calle San Sebastián/ Martin Espada


اینجا در یک بار، در خیابانِ قدیسان
در خیابانِ سن سباستین،
رقاصی سفیدپوش با شالِ قرمزِ قرمزی
در خیابانِ سن سباستین،
خداوندانی را می‌خواند که به دستِ برده‌ها آزاد شدند
در خیابانِ سن سباستین،
و صورتِ برنزش فانوسِ عرق است
در خیابان سن سباستین،
و دست‌ها بر طبله می‌کوبند انگار که بر مگس‌هایِ مزرعه
در خیابانِ سباستین
و به یاد می‌آورند ضرب رویِ جعبه‌هایِ بسته‌بندی را
در خیابان سن سباستین
از آن روزها که سرکارگران طبل را ممنوع کرده بودند
در خیابان سن سباستین
و ترومپت‌ها چون طوطی‌هایی از طلا جیغ می‌کشند
در خیابان سن سباستین،
ترومپت‌هایی که قاصدِ پایان جنگ‌اند
در خیابان سن سباستین،
و سربازها تفنگ‌هاشان را روی سنگفرش‌ها می‌ریزند،
و قدیس، خود نیزه‌ای را به دو نیم می‌کند
در خیابان سن سباستین،
و پدربزرگ‌ها و پدرهایِ گم‌شده پیدایشان می‌شود
در خیابان سن سباستین،
انگشت‌هایشان ریشِ فولادی-پشمیِ من را می‌کشند
در خیابان سن سباستین،
نجوا می‌کنند که: ریشت خاکستری‌ست،
در خیابان سن سباستین،
مشروب‌هایشان را می‌ریزند رویِ میز
در خیابان سن سباستین،
تا آن‌جا که پسرعموها به رختخواب ببرندشان
در خیابانِ سن سباستین،
و رقاصِ سفیدپوش با صورت برنز
در خیابانِ سن سباستین،
موهایش را از باران بتکاند، چون خدایِ طوفان‌ها
در خیابان سن سباستین،
و بخواند برای خونی که در سینه می‌کوبد
در خیابان سن سباستین،
و ستایش کند خونی را که می‌کوبد در دست‌ها
در خیابانِ سن سباستین.
در خیابانِ سن سباستین.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

The Poet's Coat/ Martin Espada

برایِ "جف مِیل"

وقتی من سرفه می‌کنم، مردم در می‌روند،
از ترسِ بیماریِ معدنچیِ زغال،
تصورِ فورانِ خون
از چانه به پایین. در اتاقِ اورژانس
دکتر به عکسِ اشعه‌ی ایکس اشاره می‌کند
آن‌جا که ریه چون شعری در‌هم ریخته، مچاله می‌شود.

تو سرفه‌ام را شنیدی، بارانی‌ات را کندی
و با مراسمی به شانه‌ام گذاشتی،
و من شهریارِ باران و باد شدم.
نگهش دار، گفتی. تو آموزگار من هستی.
نگاهش داشتم، بارانی‌ای خود چون فیلم‌هایِ نووار.

جنگِ ویتنام رودی از قایق‌هایِ حصیری سوزان
در ذهنت پیچاند، اما هنوز دست‌هایت
پر از شعرهایی بود که چون ماهی می‌درخشیدند.
بزرگ‌راه‌هایِ ویرجینیا گشت‌هایِ اشباحِ متفقین را فرستادند
تا در رویاها حلق‌آویزت کنند، مردی سیاه با کتاب‌هایی بسیار،
اما تو هم‌چنان یقه‌ی بارانی‌ات را دور گردنِ من جا می‌انداختی.

حالا تو مرده‌ای، قلب‌ات تندتر از آن می‌زند
که دکترهایِ بیمارستانِ متخصصان بتوانند ضربانش را نگاه دارند،
شیشه‌هایِ قرص‌هاشان تلق‌تلق می‌کنند، رقصِ مامبویی برایِ نفرینی‌ها.
شبِ مراسمِ سوگواری‌ات در بوستون،
بارانی‌ات را پوشیدم، سرتاسرِ ساحلِ فلوریدا طوفان بود.
باد صورتم را با شن می‌گزید، و با هر سیلی
خاکسترهایت را به یاد می‌آوردم؛ با هر شلیکِ توپی
در باران، بارانی‌ات زره سامورایی‌ای شد.
بر ساحل، استخوانِ ماهی پفکی‌ای یافتم،
خارها و پوستِ پلنگی‌اش، خورده‌یِ نمکِ فاتح.
بارانیِ تو فاتح را باز به جانبِ دریا راند.

به زودی خاکسترهایت به سویِ قبرستانِ متخصصان در ارلینگتون پرواز می‌کند،
جایی که روزی یک ژنرال از متفقین
تو را از قاطران و خوک‌هایِ خود پنداشته بود.
بر آنَم که شعری چون این بارانی بنویسم،
با دکمه و جیب و پارچه‌ی سبز،
شعری به سودمندیِ یک بارانی برایِ مردی که سرفه می‌کند.
به من درس بده.


بارانیِ شاعر/ مارتین اسپادا

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

تبعید/ کارولین فورش


تبعید
زندگیِ آمریکایی، تو گفتی، که ممکن نیست.
زمستانِ سیراکیوز، تروتسکی چسبیده
به دیوارِ آشپزخانه‌ات، پنجره‌ها رو به
یک خیابان، بسته‌های سیگارِ وارداتی.
فیلمِ "در قلمروِ احساس"، تپّه‌ی گه که می‌سوزد و خطرِ
اینکه گلویت جر بخورد. شاعرِ بیست‌ساله.
عاشقِ زنی باشی که انگلیسی نمی‌داند،
بدهی پشتت را با روغن نرم کند
و بر تشکتت بکوبد با اندوه و لذّت
هنگام که از پشت می‌گیری‌اش، به زیر می‌کشانی‌اش
چون آغازِ جهان.
بویِ گندِ مرگ چنان خون و شیشه
از خیابان به درون می‌پاشد و گدا
دستِ تقلیل‌رونده‌اش را برابرِ صورتت می‌گیرد.
خوب بود اگر سر در می‌آوردی
از زندان و شعرِ زندانت را می‌نوشتی.
خوب بود اگر می‌توانستی عروسی کنی با صورتِ نقاب‌دار
و شکمِ زینت‌آویزِ دختری که می‌توانست
گوشتِ ترکی بپزد، می‌توانست بدنت را نم بزند
با زبانِ خیس و قابلِ پرستش‌اش.
استانبول، تو گفتی، یا صربستان، نورِ بنفش
و راز و خودت را جا بزنی جایِ هر چیزی،
جز آمریکایی، با کلاشینکفی بر شانه‌ات
عقایدِ سیاسی‌ات را شلیک کنی
بر گوشت دشمنی که به واقع پیوسته.
حالا یک سال است که در ترکیه هستی.
چه یافته‌ای؟ نامه‌هایت را
که از مراسمِ کسالت‌آور چای می‌گویند،
چندرقازی که عایدت می‌شود از تدریسِ
زبانِ انگلیسی، به‌قدرِ رشوه‌ای که بدهی
برایِ یک تمبرِ پُستی. شاعرِ بیست ساله،
حکمت نخواسته بود که حکمت باشد.



ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

Matins/ Louise Gluck


می‌خواهی بدانی چطور وقتم را می‌گذرانم؟
بر چمن‌هایِ جلویِ خانه قدم می‌زنم، تظاهر می‌کنم که
وجین می‌کنم. باید بدانی که
من هیچ‌وقت وجین نمی‌کنم، زانوزده، مشتی
شبدر از باغچه‌ی گل می‌چینم: در حقیقت
در جستجویِ شهامت، گواهی که
زندگی‌ام تغییر خواهد کرد، با اینکه
تا ابد طول می‌کشد که، هر
مشت از شبدرها را بگردم در جستجویِ
آن برگِ نشان‌دار، و به زودی تابستان تمام خواهد شد، از اکنون
برگ‌ها رنگ می‌بازند، همیشه درخت‌هایِ بیمار
اوّل می‌روند، آن‌ها که در احتضارند،
زردِ درخشان می‌شوند، هم‌چنان که چند پرنده‌ی سیاه می‌نوازند
موسیقیِ حکومت نظامی‌شان را. می‌خواهی دست‌هایم را
ببینی؟
اکنون تهی چون نخستین نت.
یا اینکه نکته همیشه این بوده است
که بی‌نشانه‌ای ادامه دهی؟

Matins
Louise Gluck